هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

575

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

سيد است خداوند به وسيله او اصلاح خواهد كرد . طبيعى است اگر با فرض درستى روايت ، اين سخن را همه نمازگزاران از پيامبر شنيده باشند ولى با اين حال ، چنين حديثى جز به او اسناد نيافته است به علاوه « ابو بكرة » از على و آل على منحرف بود و در جنگهايش شركت نداشت و او همان كسى است كه به هنگامى كه طلحة و زبير و عايشه عليه امير المؤمنين سر به شورش گذاشتند حديث « پس از من فتنه‌اى به پا خواهد شد كه در آن نشسته بهتر از ايستاده است ، را از پيامبر روايت كرد تا مردم را از يارى رساندن به امام ، منصرف سازد و معتقد بود جنگهايى كه در بصره و صفين جريان يافت از جمله فتنه‌هايى بود كه پيامبر دعوت به كناره گرفتن از آنها كرده بود چون خيرى در اسلام ، از آنها نتيجه نمىشد علاوه بر همهء اينها ، كسانى كه حديث را از أبو بكرة نقل كرده‌اند مدعيند كه پيامبر اين صحبتها را در هنگامى با حسن داشته كه او كودكى تقريبا سه‌ساله بوده است و همان وقتى بود كه بازى مىكرد و بر پشت پيامبر كه به نماز مشغول بودند بالا مىرفت يا در حالى كه بر منبر بودند و مشغول سخنرانى براى مردم ، از سروكولشان بالا مىرفت و ابو بكرة نفيع بن الحارث بن كلدة در آن روز همچنان در طائف ، مشرك بود و هنوز اسلام نياورده بود . در « تهذيب التهذيب » ابن حجر آمده است كه : أبو بكرة برادر زياد از مادرش سميه بود و مادرش كنيز حارث بن كلده بود و در ادامه مىگويد : و به اين خاطر أبو بكرة ناميده شد كه او روزى كه پيامبر طائف را محاصره كرد از قلعه‌هاى آن بيرون آمد و در سال هشتم هجرى بعد از فتح مكه و پايان يافتن نبرد حنين ، به اسلام پيوست و امام حسن در آن روز پنج سال يا بيشتر داشت « 1 » . از جمله چيز ديگرى كه نشان مىدهد حديث از ساخته‌ها و جعلى است آن است كه معاويه با خوش‌حالى پس از سالى كه صلح در آن واقع شد ، آن را تكرار مىكرد . در اين رابطه در مروج الذهب مسعودى آمده است هنگامى كه معاويه با امام حسن صلح كرد در قصر « الخضراء » تكبير گفت و از صداى تكبير ساكنين « خضراء » اهل مسجد هم تكبير گفتند در اين وقت « فاختة » دختر قرضة از درب بيرون شد و گفت : اى امير - المؤمنين خداوند ترا شادان كند چه مژده‌اى به تو رسيده است ؟ گفت : كسى آمده كه مرا به صلح حسن و تسليم شدن او ، مژده داده است و در اين احوال به ياد سخن پيامبر

--> ( 1 ) نگاه كنيد به صفحه 469 جلد 10 « تهذيب التهذيب » .